زنگ سوم:حساب
معلم پای تخه داد می زد.
صورتش از خشم گلگون بود.
ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود...
ولی آن ته کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم می کردند.
دلم می سوخت بحال او که بیخود های هو می کرد
وبا آن شور
تساوی های چیزی را نشان می داد
با خطی روشن.
بروی تخته ی تاریک
که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود
تساوی را نوشت
بانگ آورد:
که یک با یک برابر هست
که یک با یک برابر است...اینجا...
بناگه...از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یکنفر باید بپاخیزد...همیشه یکنفر باید...
به آرامی سخن سر داد:
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره شد با بهت
معلم مات برجا ماند
و او میگفت...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود...
آیا باز هم یک با یک برابر بود...؟
سکوت مدحشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:آری...
و او با پوزخندی گفت:نه...
و باز هم گفت:...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زوری و زری میداشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر پست تر می بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد.
حال می پرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان ومال مفت خواران از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد
یا که زیر ضربت شلاق له می شد
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد
یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد
و سکوت بود و سکوت...
در این هنگام... معلم ناله آساگفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
که یک با یک برابر نیست...
یک با یک برابر نیست... .
شاعر:؟
پ.ن.
زنگ دوم دستور زبان بود ولی طولانی بود ونه به این زیبایی، ننوشتم!شاید بعداْ!