تبليغاتX
مي خواهم زندگي کنم!
       
   
   
   
         
   
آرشيو مطالب

88/05/01 - 88/05/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30
84/06/01 - 84/06/31
84/05/01 - 84/05/31
84/04/01 - 84/04/31

 


پيوندها

 

Powered By
BLOGFA.COM

در این دنیای بیحاصل

که مردانش عصا از کور می دزدند

من از خوش باوری اینجا !

محبت جستجو کردم 




ادم تنها باشه خوبه یا بد؟من نمی تونم تصمیم بگیرم...



گاهی ادما میدونن راهی رو که در پیش گرفتن اشتباهه ,گاهی ادما می دونن که نباید اینجوری

 باشه,گاهی ادما می خوان فقط از خودشون فرار کنن .از چیزی که هستن و چیزی که می خوان

 باشن ...گاهی ادما توقعشون از خودشون بالا می ره .گاهی ادما یادشون میره ادمن ...اونوقته

که سر درگم می شن ,حیران و سرگشته ,اشفته و  مظطرب ,نا امید و افسرده,اونوقته که همه

چیزو در راستای حال خودشون می بینن ,اونوقته که فکر می کنن اگه نباشن دیگران راحتتر

 زندگی می کنن ,اونوقته که میرن تو لاک تنهایی خودشون و از جلو چشم همه نا پدید می شن...

اونوقته که میشن تو!...

 

 

 

 

هیچ بارانی نمی بارد ,مگر صفا دهد.

 

هیچ گلی جوانه نمی زند,مگر هدیه شود.

 

هیچ لبخندی نیست ,مگر شادی بیاورد.

 

هیچ بهاری نمی اید ,مگر سال دیگری در پیش رو باشد.

 

پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد,تا روحت را صفا دهد.

 

گلهای عشق در دلت جوانه زنند,تا انها را به دیگران هدیه کنی.

 

خاطراتت قشنگ باشند, تا همواره به یادشان بیاوری.

 

لبخند بر لبانت نقش بندد, تا شادی را بیفشانی.

 

و بهار بیاید, تا بدانی باز هم فرصت بودن هست.

 




ادم ها فکر می کنند با هم فرق دارن !نه اینکه ندارن ولی هممون یه جوریم



ميگن پليکان يکی از حيوانات مقدسه.چون وقتی غذا پيدا نکنه گوشت تن خودش رو ميکنه و ميده به بچه هاش که گرسنه نموننند.

روزی پليکانی هر چه گشت غذا پيدا نکرد. پليکان که فرزندانش را بسيار دوست ميداشت به ناچارهر روز تکه ای از گوشت خودش را ميکند و به جوجه هايش ميداد که گرسنه نمانند.تا بالاخره يک روز پليکان در کنار لانه و جوجه هايش جان سپرد.

جوجه ها گفتند : خدا را شکر؛ ديگه غذای تکراری نميخوريم!!!

 چه دردناکه نه؟و حقیقت!!!




ای کاش فرشته ها برگردند...



 ادم هر چیزی رو می تونه کنترل کنه جز تولدش رو

همه چیز هر اتفاقی که میفته از ریز ترین اتفاقات و جزی ترین حوادث تا...مرگ

لابد می گین برو بابا !خیلی وقتا شده که ما نمی خوایم کاری بشه یا می خوایم کاری نشه ولی عکسش اتفاق میفته!نمونه بارزش مرگ

و من می گم نخیر عزیز من نه ... همیشه اونی که می خوای اتفاق میفته نه اون چیزی که فکر می کنی می خوای !در مورد مرگ هم همینه تو اگه اصل اصل اصل خودتو بشناسی می تونی کنترلش کنی

من یه  ا د م رو می شناسم که این کارو کرد !می دونین چرا ایدز و ام اس درمان نداره؟چون به محض اینکه بیماری بر انسان حاکم می شه امید ه زندگی رو از بیمار میگیره  نه تنها بیمار که حتی اطرافیان بیمار رو هم تحت تاثیر قرار میده

مهم باور تو و منه اگه اراده کنی  همین الان چیزایی که به نظر ناممکن میاد رو ممکن می کنی

 باور کن...!




فرق ادم  و انسان چیه؟

شاید می گه ادم خطرناکه !می گه ادم نیرو و توانایی خدا رو  داره ولی از اونجایی که این نیرو رو نمی تونه کنترل کنه نیرویی که می تونه سازنده و اباد کننده باشه تبدیل می شه به یه نیروی مخرب و ویرانگر...

از دید شاید اونجور که من فهمیدم انسان برتر از ادمه

دوست دیگه ای دقیقا عکس اینو می گه . اون می گه ادم بر تره, می گه ادم تکامل یافته ی انسانه,ادم همون انسان با شعور و روح خداییه که از بهشت رانده شده و به زمین کوچیده

داروین معتقده انسان تکامل یافته ی میمون هاست و میمونها تکامل یافته ی ماهیها (از رو جزئیات می پرم!)و ماهیها از تک سلولیها و ... یعنی در طول قرون و اعصار ما اونقدر رشد کردیم و به تکامل رسیدیم تا شدیم اینی که هستیم. دو دوستی که نظراتشونو اینجا اوردم هردو در اصل یه چیزو می گفتن فقط یکی به اون با شعوره می گفت انسان و دیگری ادم ...پس فقط در نامگذاری متفاوت بودن !

خب حالا بیاین اینجوری در نظر بگیریم :

میمونها تکامل پیدا می کنن ,میشن انسانهای اولیه که جز تامین نیازهای ابتدایی برای بقا هیچ چیز دیگه ای در سر نداشتند مثل اون چیزی که فکر می کنیم روش زندگی حیواناته,جنگ ,کشتار ,خونریزی ,و حتی تغذیه از همنوع !

اینا هست تا وقتیکه این انسان وحشی عاقل میشه ,شعورپیدا می کنه ,می فهمه که جز غریزه شاید چیزای دیگه ای هم وجود داره !اینجوری می شه که ادم متولد میشه و تنهاست یکتاست همانندی نداره چون همونطور که اجدادش نمی تونستن با اجدادشون  که میمونها بودن ارتباط بر قرار کنن این ادم تنهای ما هم نمی تونسته با اونا ارتباط بر قرار کنه در هیچ زمینه ای .و بقیشو که همه می دونیم, ادم و حوا بچه دار می شن بچه هاشون بچه دار می شن و همینجور بیا پایین ولی ...ولی یه اتفاقی داره میفته ...هر چی زمان بیشتر می گذره و نسلها دنبال هم میان گویا تکاملی دیگه اتفاق میفته !بچه های ادم حالا هم خوی ادمیت دارن هم انسانیت!!!و هر دم به تعداد ادمای انسان اضافه می شه گویا تاریخ داره عقب گرد می کنه !...عقربه ها بر عکس می چرخن!...یعنی چی؟یعنی دوباره داریم انسان می شیم و یا حتی عقبتر ...داریم به حیوانیت بر می گردیم؟!!!بله ولی این وسط یه چیزی فرق کرده ما هنوز هر کدوممون خدای کوچکی هستیم با قدرتهای خدا گونه!!!یعنی به زیبایی هر چه تمامتر خودمونو پنهان می کنیم,بعضیها با اسم ,بعضیها با نقاب ,حتی بعضیها مجبور می شن برای پنهان کردن این موضوع جراحی پلاستیک هم بکنن!!!...ما اونقدر باهوشیم که خودمون رو هم فریب می دیم و اونقدر ما هریم که تظاهر ها و دروغهای خودمونو باور هم می کنیم و... خلاصه ,نتیجش چیه؟اینه که  در ظاهر هممون ادمیم وزندگی می کنیم ...

و بیش از این چیزی برای گفتن نیست .

این مطلب شده عین سخنرانیه سخنرانهایی که حتی نمی دونن چی دارن می گن !هرچی تو ذهنشونه می ریزن بیرون!

همین...



ادم فکر می کرد بزرگ شده ,فکر می کرد  خیلی می فهمه ,فکر می کرد احتمال اینکه حرف ناپخته ای بزنه خیلی کمه ,ادم فکر می کرد خیلی ادمه!!!

ولی نبود ...ادم هیچکدوم اینا نبود ,ادم نه بزرگ شده بود ,نه عاقل بود,نه می فهمید و نه پخته عمل میکرد.

ادم حتی ادم هم نبود...

کاش می دونستی که متاسفم

کاش می فهمیدی که پشیمونم

کاش...

کاش اینو می خوندی ...

 

 

من مثل اونا نیستم

 

ولی می تونم وانمود کنم

 

خورشید رفته

 

اما من هنوز نوری دارم

 

روز تموم شده

 

اما بهم خوش می گذره

 

فکر کنم احمقم

 

یا شاید فقط شادم

 

فکر کنم فقط شادم

 

دلم شکسته ست

 

اما چسب دارم

 

کمک کن نفس بکشم...

 

خورشید رو بخراش

 

به خواب برو

 

ارزو کن

 

 

 

نیروانا

 

 




دو نفر بودند

     یکی من... یکی تو

جوان بودند

     مثل تو ...مثل من

شور داشتند و شر

     یکیشون من ...یکیشون تو

ارزوها داشتند

     مثل تو... مثل من

فریاد می زدند

     یکی من ...یکی تو

و خون...

     خون من ...خون تو

و مردم به نظاره

     یکیشون تو... یکیشون من...




زیاد بهش توجه نکنین !



نمی دونم چند نفرتون فیلم امپراطور و ادم کش رو دیدین اگه ندیدین پیشنهاد می کنم یه بار هم که شده

ببینین .این خود خود زندگیه همه ی افراد درون فیلم ادمهایی شجاع بودن با ارزوها و اهداف قابل

ستایش ادمهایی که هیچکدوم خیر مطلق و شر مطلق نبودن .ادمایی بودن مثل من و شما و کسایی که

هر روز از کنارشون رد می شیم ولی برام این نکته جالب بود که چرا ادمهایی که هدف غایی همشون در

حقیقت رسیدن به ارامش و خوشبختی بوده .ادمایی که هر کدومشون فردی قابل تحسین و هوشمند

بوده .چرا در عمل با هم در تعارض بودن؟ چرا بود یکی مستلزم نابودی دیگری بوده؟

این البته گویا در ظاهر نقد فیلم شده ولی در باطن ...




سلام سلام

قبل از هر چیز  اینواز یه جا که یادم نیست کجا گرفتمََ. اااااااااااااوووووووووووووووه خیلی وقت پیش !بعد دیروز که داشتم متنامو چک می کردم دوباره دیدمش ,دیدم چیز قشنگیه گفتم بیارمش اینجا شمام حالشو ببرین!با اجازه ی صاحابش:

 

 

 

 من آمدم
"
آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربانه من"
"
آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من"
امروز دلم برات خيلي تنگ شده
امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم
امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم
و من منتظر يك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو
و اكنون در روبروي تو
من وتو
من براي تو مي نويسم
براي تو بهترين
براي تو شيرين
براي تو بي نظير
و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو
به روزهايي كه كمتر به يادت بودم
به لحظهايي كه بي ياد تو بودم
و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودي
مواظبم بودي
با من بودي
و دوستت دارم تا هميشه
اي بزرگترين پروردگار خوبم
دوستدارت يه موجود زمينييه كوچولو

 

نظرتون چیه؟قشنگ بود نه؟

بقیه حرفا باشه بعدا




یه ممنون از اقای افشین, این یکیو خیلی هم خوب بلدم چشم

یه ممنون دیگه بازم از اقای افشین بابت لینک

یه تشکر توپپپپپپپ از دکتر حسنی, با استراتژیک قشنگش  چشم هر چی شما بفرمایید!!!

یه تشکردیگه از دکتر حسنی بابت تاکتیکش حیف که  به دردم نخورد متاسفانه!!!

یه دونه... یه دونه سپاس!!!از اقا حامد, بابا الکی خوش! بابا بیخیال !بابا حق بده!!!

کی جسارت می کنه به شما اختیار دارین

یه دونه چشمم به شما می گم دله الکی خوشت نشکنه!!!

ودر پایان از تمام دوستانی که مارا در این راه همراهی نمودند چه با آفهاشون چه با نظراتشون چه با تلفن هاشون چه با...اینا تشکر و قدر دانی مینماییم و اعلام می دارم که:

چشم چشم چشم من خوب شدم! خودم شدم! ادم شدم!  




سلام سلام

امروز شاد شاد شادم, سر حال, تازه نفس,اماده ی پیکار!!!

خب چیه مگه ؟شادم دیگه تعجب داره ؟اول از همه ز دو نفر 7 تا 7 تا ممنون که منو سر حالم اوردن

اسمشون؟نه دیگه بگم شاید زیادی چخوشحال شن اونوقت سکته می کنن از خوشحالی

 بعدم واییییی چی می شه! نچ نچ نچ !

خب حالا اینو بخونین تا دوباره خدمتتون برسم!:

 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد:

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد!

 

خب اینم از این . می خواستم یه داستانم بیارم اینجا ولی گفتم باز گیر می دین که ای باز غم و از این حرفا پس بیخیالش شدم

دیگه؟دیگه سلامتی فعلا برای الان کافیه برین خوش باشین و زندگی کنین!!!




اخه چجوری شاد بنویسم؟وقتی که نمی ذارن؟وقتی که کاری می کنن که ادم به هیچکس نتونه اعتماد کنه؟

من غمگینم

فکرم مشغوله

بی اعتمادم

بی حوصله ام

اصلا همه ی چیزای بد دنیا منم الان

خدایا دلم می خواد خالی بشم! چرا یادم ندادی گریه کنم؟؟؟

 




ای وای!باور کنین من نه غم پرستم و نه از جنس غم
اتفاقا با برو بچ هر جا میریم اونجا رو خراب می کنیم و می تر کونیم بس که شیطونی می کنیم
ولی چشم دیگه عمرا نا شاد بنویسم

اینم برا همتون




من متاسفم !

برای تو ...

برای خودم...

 




ممکنه !شاید!احتمالا !

باید یه مقدار روش فکر کنم . همونطور که به یکی از همین دوستان هم گفتم من فقط بعضی(تازه بعضی!!)از سوالای موجود تو ذهنم و که بطور روزمره باهاش سرو کار دارم اینجا بیان می کنم .

اگه این غمگینه و نا شاد باید دید چه می شه کرد درسته؟

ولی بگما افسرده نیستم اصلا !فقط دلمشغولیهام از جنسه غمن !(واییییییییی چه ادبی!!!)




نمیشه بازم دلم میسوزه نه اینکه ادم نازک دلی باشما نه ولی یه جور حس ترحم دارم(ار ترحم متنفرم خودم ) کاش یه ذره بیشتر می فهمیدن کاش یه ذره اونورتر از نوک بینی شونو می دیدن

شاید من اشتباه می کنم شاید زیادی باز فکر می کنم یه بار یکی بهم گفت بابا !تو  تو ایرانی نه اروپا یا امریکا !!! اونروز بهش خندیدم ولی امروز تردید دارم

نمی دونم

دوستی میگه وبلاگم غمگینه !هست؟؟؟




یه وقتا افرادی که دوستشون داری اونچنان بد برخورد می کنن که اصلا نه تنها از اونا بلکه از دوست داشتن و دوست داشته شدنم بدت میاد

چقدر این چند وقته دلگیر شده فضای درونم !خیلی می خندم خیلی شادم ولی فقط برای دقایقی کوتاه!!!باید یه کاری بکنم .اما چیکار؟؟؟




خیلی جالبه !ادم با چیزای ساده شاد می شه



ای شاکی می شم می بینم این ادما اینقدر ظاهر بینن

چرا تا این حد بی حوصله ام؟یه عالم حرف تو ذهنم می نویسم ولی وقتی نوبت اوردنشون رو کاغذ یا روی صفحه ی مونیتور می رسه اصلا حالش نیست

فکر می کنم زندگی خونم کم شده!!!

بیخیال می حلمش




حوصله ندارم !




چرا خیلی ها فکر می کنن خیلی های دیگه احمقن؟



چقدر فاصله ی بین اندوه و شادی ناچیزه یه مرز نامریی باریک صبح از غم یه دوست اندوهگین می شی و ظهر از شادی دوست دیگه شاد شاد !

اینو هویجوری گفتم!!!

خیلی جالبه که یه اتفاق کوچولوی کوچولومی تونه یه عالم تغییر ایجاد کنه... یه عالم تغییر مثبت و خوب !

امروز شادم!

مثل خیلی روزای دیگه!!!

یه وقتا چیزی که فکر می کنی خیلی بده در حقیقت خیلی خوبه!می گی نه؟نگاه کن :

سه ساله بودم که پدرم از خانه رفت ،

 

چیز زیادی برای من ومادرم نگذاشت...

 

تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه  خالی مشروب

 

از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد سرزنش  اش نمی کنم ،

 

اما بد ترین کارش این بود که

 

قبل از رفتن اسم من را گذاشت سو !

 

خب لابد می دانست که اینکار واقعا مسخره است ،

 

و چه حرفهای خنده داری ، که از این بابت ، پشت سر آدم می زنند .

 

انگار که باید در سراسر عمرم با این موضوع در کشمکش باشم .

 

بعضی دختر ها زیر جلکی به من می خندیدند وعرق شرم بر پیشانیم می نشست ،

 

بعضی پسر ها هم مسخره ام می کردند و کله شان را داغان می کردم ...

 

ببین ! برای پسری که نامش سو باشد زندگی کردن چندان کار ساده ای نیست .

 

البته ، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم ،

 

مشتهایم محکم شد و هوشم زیاد .

 

حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم .

 

اما با ماه و ستاره ها عهد بسته ام

 

که همه جا را زیر پا بگذارم

 

و مردی که این اسم عجیب را رویم گذاشت ، بکشم .

 

در قلب تابستان ، وقتی با مشقت بسیار به گاتیلنبرگ رسیدم

 

وگلویم خشک شده بود

 

فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم

 

در یک رستوران قدیمی در خیابانی گل آلود ،

 

پشت میزی نشسته بود و با دکمه سر دستش ور می رفت ف

 

همان سگ کثیفی که اسم سو را بر روی من گذاشته بود .

 

خب ، این پدر نازنین من است

 

از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت  ، متوجه شدم

 

با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت  ، شناختمش .

 

خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود ،

 

نگاهش کردم و به وحشت افتادم ،

 

گفتم : من سو هستم ! چطوری ؟ همین الآن کله ات را میکنم !

 

محکم کوبیدم وسط چشمانش

 

افتاد ، اما در کمال تعجب

 

برخواست و با یک چاقو تکه ای از گوشم را برید .

 

یک صندلی بر داشتم و حواله چانه اش کردم

 

با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان

 

توی گل و خون و آشغال ، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم .

 

ببین ! من با مردهای قوی تر از خودم هم دست به یقه شده ام ،

 

اما یادم نمی آید ، چه وقت ،

 

مثل الاغ لگد میزد و مثل تمساح گاز می گرفت .

 

می خندید و بد و بیراه می گفت ،

 

می خواست دست ببرد طرف هفت تیرش

 

که من زود تر از او دست به کار شدم .

 

ایستاده بود و به من نگاه میکرد و لبخند می زد .

 

گفت : دنیا بالا و پایین دارد

 

اگر کسی بخواهد از پسش بر بیاید ، باید جون سخت باشد .

 

چون می دانستم که نمیتونم پیشت بمونم و کمکت کنم ،

 

اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم .

 

می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای یا باید بمیری ،

 

و همین اسم باعث شد تا تو قوی بشی

 

گفت : بیخود با من سر شاخ می شی ،

 

از من متنفری و حق داری من رو بکشی

 

اگر این کار رو هم بکنی من سرزنشت نمی کنم .

 

اما باید قبل از مردنم از من تشکر کنی ،

 

برای اون همه بد جنسی و جسارتی که در چشمهات موج میزنه

 

چون من همون کسی هستم که اسمت را گذاشتم سو

 

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم

 

صدا زدم پدر و او هم گفت : پسرم .

 

و سر انجام تغییر عقیده دادم .

 

و حالا به او فکر می کنم

 

هر وقت که کار میکنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم .

 

و اگر پسری داشته باشم ، گمان میکنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج !

 

یا هر اسمی غیر از سو !

 

برای اینکه هنوز هم از این اسم متنفرم !

 

* سو (sue)  اسم دختر است

شل سیلور استاین

حالا دیدی حق با منه؟!!!

امروز پرتم!!!

 




سلام سلام اقا/خانم اراز(شرمنده که نمی دونم!!!)نخیرم خیلی هم متاهلم

اقای افشین خان درسته میشه ولی کو حوصله؟!!!

تا بعد

 




چقدر خوبه که ادم دوستایی داشته باشه که باهاش هم فکری می کنن من نظر این دوستمو میارم می ذارمش اینجا تا شما هم بخونینش (البته ازش هنوز اجازه نگرفتم ولی خب می گیرم!!!)

 آقا اين خيلي قشنگه و از دلمشغولي هاي منه كه متاهلين ميخوان با شخص ديگه اي باشند كه بهشون عشق بورزه و بهش عشق بورزن اما نميخواستند اون شخص شريك زندگيشون باشه / چرا ؟
من از خانمي همينو در چت پرسيدم كه چرا دنبال كسي هسني كه بتو مهر بورزه و تو رو دوست داشته باشه ؟ ميدوني چي گفت ؟ گفت شوهرم اصلا به من نميگه دوستت دارم . به من ابراز علاقه زباني نميكنه ولي منو اذيت هم نميكنه يا كتك نميزنه و خيلي هم از نظر جنسي به من توجه داره ... و تعصبي هم هست نسبت به من و محبتشو در زندگي نشون ميده اما ساده ميبينه همه چي رو . . اما من احساسم رو به كي بگم ؟ مهر ورزيدن رو چكار كنم . اين حس دروني دوست داشته شدن روچكار كنم ؟....

جواب تو هم قشنگه . اما از اونجا كه گفتي ما ميخواهيم خودمون باشيم و به خواسته هامون برسيم حساس تر شد . اين واقعا درد مشترك خيلي هاست .
بعضي ها واقعا در جستجوي عشقند .
يك خانم متاهل ديگه در جوابم گفت مگه ادم متاهل شد بايد در عشق رو ببنده ؟؟!!
يعني توي خونه عشقي نيست . فقط هم سقفي بودنه / هم سري نيست

ببين خانمها در بهترين حالتش توي خونه / همه كار ميكنن / فرزند داري / همسر داري از نظافت منزل و افراد تا ... ولي نميدونم چي ميشه / يعني تا حدي ميدونم ولي به اطمينان كامل نرسيدم / كه مردها همه اين توجهات رو ناديده ميگيرن و با ابراز مهرآميز يا عاشقانه يه خانم سرشونو اونوري كج ميكنن و حرف از عاشقي ميزنن
از اونطرف مردها همه كار ميكنن / از كار سخت بيرون و وقت گذاشتن و توجه عاطفي و .... ولي زنها مثل هون قبليها با اون كلمات فريبنده راهشون كج ميشه /...

من فكر ميكنم به جند موضوع برميگرده ا
همسر ها نتونستن نياز عاطفي و جنسي و انساني همديگه رو تامين كنن
عاطفي : ابراز و بيان دوستي با كلمات عاشقانه و البته از ته دل / نوازش / بد اخلاقي نكردن . تندخويي نكردن /
جنسي : آمادگي براي هم اغوشي و لذت بردن و لذت بخشيدن و بطور خلاصه توجه به شهوت و لذت بردن از قوه شهواني نه فقط مصرف كردن اون . رعايت تنوع در پوشش ها و آرايش ها و ..
انساني : گوش كردن به حرف هاي هم / شنيدن درددل ها / گپ زدن و دلجويي كردن از هم / دستبرداشتن از فاميل خواهي و فاميل پرستي و اولويت رو به همسر دادن و ....

خب دیدین؟اینجا دموکراسی حاکمه!!!بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست!!!..

راستی یه چیزی اینچیزی که تو دو تاپست قبل در این مورد نوشتم جواب من نبودا !اولش گفتم اینو از وبلاگ یکی از دوستام اوردم اینجا !

ولی خودم هم باهاش موافقم...




vaghti mikhay doosti ro baraye khodet negah dari vaghti behesh mohebbat kon ke entezare mohebat kardano nadashte bashe,,adama vaghtaei ke be mohebbat ehtiaj daran joori raftar mikonan ke neshoon bedan hich ehtiaji be mohebbat nadaran,,hich vaght az bi moghe

mohebbat kardan natars,bayad adat koni injoor karha ro bi moghe anjam bedi

اینم همینجوری اوردم یه ذره دقتتون و پینگلیشتون خوب شه!




 

اینو از وبلاگ یه دوست قرض گرفتم کلا مال اونه!:

يه سوال دارم كمك كنيد جوابشو پيدا كنم.
منو همسرم يه مدت مينشستيم چت ميكرديم با آقايون&خانماي متاهل
يه چيزي تو اكثرشون مشترك بود چه اونايي كه زندگي موفق داشتند چه اونايي كه زندگي نا موفق داشتند اينكه ميخواستند با شخص ديگه اي باشند كه بهشون عشق بورزه و بهش عشق بورزن اما نميخواستند اون شخص شريك زندگيشون باشه حالا به نظر شما چرا نميشه اين عشق رو تو حريم زندگي مشترك و به شريك زندگي داشت؟چرا در كنار همسر باز هم بايد نياز دوست داشتن دوست داشته شدن وجود داشته باشه؟

جالب نه

منم اينو نوشتم

خيلي سخت جواب دادن به اين سوال
بزرگترين مشکل ما ملت اينه که آرمانهامون رو گم کرده ايم يا بهتر بگم ارزشهامون گم شدن.
نمي دونيم چي را دوست داريم چي را دوست نداريم!
به ما ياددادن بايد خودتو فداي زنت يا شوهرت کني!
با لباس سفيد مي ري با کفن سفيد بر مي گردي!
شوهر يعني همه آرزوها شوهر يعني عشق شوهر يعني نياز شوهر يعني خدا و همين گونه در مورد زن هم مي گن!!!
حالا تصور کنين من با عشق اقدام به ازدواج مي کنم!عشق در اثر چي؟
من يک پسر 24 ساله و فابريک!بچه مثبت !دانشجوي برق شريف يا پزشکي تهران يا يه خراب شده ديگه
هم کلاسي خوبي دارم که خوشگل هم هست!به من گفتن دختر بايد نجيب باشه يه وقت دوست پسر نداشته باشه؟!!
نه بابا مي شناسمش خيلي سر به راهه و خلاصه تو کف اين همکلاسي هستم!!1فرض مي کنيم مشکل مادي هم ندارم و پاپا جان تامين مي کنه!خلاصه احساس عشق(که تازه اينم تعريفش برام روشن نيست)داره خفم مي کنه!!!!
ته داستان با اين خانم خوشبخت مودبانه دوست مي شم و بعدش به سلامتي زير يه سقف و پول هم فراوان!
بعد از اينکه آتش عشق زميني فروکش فرمود و بنده و همچنين همسر گرامي بنده فهميديم که همه جا آسمان يک رنگ است و ولع عشق زير شکم از کله پريد تازه مي فهمم که اي بابا حالا اين داستان حل شد پس چرا من نمي فهمم ايشون چي ميگه چرا زبان هم را درک نمي کنيم!!!!؟؟
من و همسرم چون آدمهاي مقيد به زندگي مشترک هستيم ابدا فکر اينکه بابا مي شه با يه نفر ديگه هم درددل کرد را به کلمون راه نمي ديم!
مامان من مي گه ديگه وقتش!!يه ني ني سردي زندگي را از بين مي بره
خلاصه دست بکار مي شيم و يک عدد موجود بيگناه را مي کاريم تو اين دنيا ولي دريغ از گرمي!!!گرم که نشديم هيچي تازه داريم تو گرفتاري بزرگ کردن اين بچه هم دست و پا مي زنيم!
تهش اينه که من دنبال يه عشق نيستم الان ديگه درد من عشق نيست درد من اينه که چندين سال نقش يه همسر فداکار و عاشق رو بازي مي کردم ولي ته دلم ته وجودم دوست داشتم يه ورزشکار بشم نمي دونم دوست داشتم يه نقاش بشم ولي الان چي يه مدير يا يک کارمندم که تبديل شدم به ماشين چاپ اسکناس براي همسر عزيزم و فرزند دلبندم!!!!
واقعيت اينه عزيزان
من و شما شايد نياز نداريم که کسي دوستمون داشته باشه ولي نياز داريم که خودمون باشيم نياز داريم که به ارزشهامون اهميت بديم نياز داريم کارهايي رو که برامون ک رويا بوده انجام بديم
تهش رو بگم ماها روياهامون رو گم کرده ايم و الان تو اين اينترنت داريم دنبالش مي گرديم ولي چون نمي دونيم دنبال چي داريم مي گرديم فکر مي کنيم که دنبال يک عشق مي گرديم ولي يادمون نره که عشق تو خونمونه !!!کنارمون نشسته!!!
ولي ماها بازنده ايم !!!
من دنبال رويا هام هستم مثل شما ها

منم همینطور!این  ادرس وبلاگ دوستمه:http://shayadvaghtidigar.persianblog.com




ما راه ازمون و خطا روبرای مملکت داری در پیش گرفتیم!خب اینهم راهیه!!!

عشق یا دوست داشتن؟کدوم برترن؟(چه ربطی داره؟!!!)

دکتر شریعتی می گه(همونطور که خودتون هم می دونین) دوست داشتن برتر از عشق است, عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.از دید دکتر, عشق =شهوت

از دید دوستی عشق برتر از دوست داشتن. مثل:

Like&love

که اولی رو به معنای دوست داشتن و دومی رو به معنای عشق گرفته.

خب, من خودم فکر می کنم که ما فقط در نام گذاری متفاوتیم, یعنی مثلا من خصوصیات عشق رو برای دوست داشتن می گم و دیگری خصوصیات شهوت رو برای عشق....

می بینین ؟اینجوری می شه که ما ها وقتی با هم صحبت می کنیم میگیم وایییییییییییییی ما چقدر فرق داریم !!!اصلا تفاهم نداریم!!!و از این حرفا...

اینا رو گفتم که بگم خیلی وقتا زندگی ها, دوستی ها و حتی تمدن ها بر سر همین نبود نام مشترک از بین می رن,فقط بخاطر اینکه من می گم اسمون یه عالمممممممممم ستاره داره و تو میگی نه اسمون پر از فانوسهای چشمک زنه!!!...

این هم برا اونیکه خودش می دونه!...

 

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اونکه فقط دلم می خواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم

منو ببخش اگه بهت خیلی نمیگم! دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من اگه  فقط یه ادمم

منو ببخش اگه برات می میرمو زنده می شم

اگه با دیوونگی هام پیش تو شرمنده می شم

منو ببخش اگه همش می سپرمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها بجای تو میگم شما

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونیتو نه به شب و نه دست اسمون بدم

منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اونکه فقط دلم می خواد منو ببخش

 

منو ببخش.....

 




دوست عزیزی دارم که می گه زنها بزرگترین وسوسه ی خاکند!و دوست دیگری معتقد ه که زنها هلو هستند!البته  همیشه هم همشون  قابل خوردن نیستنا !!!به هر حال این دیدگاه اوناست .

 فهیم می گه از اینکه می بینم پسر ها بهم التماس می کنن خوشم میاد !و یکی میگه من کاری بکارشون ندارم فقط می خوام دوسم داشته باشن همشون!!!

من خیلی روش فکر کردم .من خودم به شخصه با بخشی از حرفاشون موافقم هر چند برام قابل لمس نیست ولی واقعا خانومها  اگه یه ذره به تواناییهاشون وا قف باشن چه کارها که نمی کنن!

من معتقدم که بله خانومها وسوسه ان ولی نه هر وسوسه ای! وسوسه ای که اگه هدایت بشه می تونه بهترین و راحتتترین راه رسیدن به خوشبختی باشه

راه حل این نیست که ما ازشون فاصله بگیریم یا بخوریمشون!!!راه حل اینه از دید من البته که همه با همو در کنار هم (نه مقابل هم) فکر کنیم ...کار کنیم ...و زندگی کنیم!

راستش حوصله ی بیشتر نوشتن و توضیح دادنو ندارم  به همین خاطر ممکنه اصلا منطقی بنظر نیاد حرفام!شاید وقتی دیگر




از این زنده های مرده خسته ام



می دونم که می دونین ولی بازم می گم :

ادما زنده ان !ولی مرده ی زنده !!!مرده که نمی تونه زندگی کنه می تونه ؟ولی...

ولی من می خوام زندگی کنم

 




سلام سلام سلام

من از پرشین بلاگ کوچیدم اومدم اینجا فقط محض تنوع!!!