تبليغاتX
مي خواهم زندگي کنم!
       
   
   
   
         
   
آرشيو مطالب

88/05/01 - 88/05/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30
84/06/01 - 84/06/31
84/05/01 - 84/05/31
84/04/01 - 84/04/31

 


پيوندها

 

Powered By
BLOGFA.COM

شنبه ی هفته ی اینده اولین روز سال تحصیلیه ۸۴ـ۸۵ ...این روزا یه جور حسه نوستالوژی همه ی بروبچو در بر گرفته خفن!...یادش بخیر بچگیا...مدرسه ی فلان ...فلان همکلاسی...اصغر..ممد...فاطی...زری...

خانم معلم کلاس اول...فلان دبیر سال اخر...اره یادته ...چه روزایی بود ...(حالا خداییش هیچ چیز خاصیم نبودها...طرف همش یه پاش تو دفتر بود یه پاش بالا درخت توت تو حیاط...یه گوشش دست معلم بودیه گوشش دست مامان...یه دستش در حال چوب خوردن از ترکه ی ناظم بود یه دست دیگش در حال کش رفتن خوراکی مانی سوسول وکشیدن موی نازی ننر!)

خلاصه ...همه یه جورایی می گن کاش می کوچکیدیم و کودک می شدیمو می رفتیم پشت  اون میز و نیمکتای چوبی می شستیم و از این حرفا...در حالیکه اون موقع که خوبه اگه همین الانم مدله این کارتونا و فیلمای سه تا دهشاهی و خیالی یهو بچه شن...فوری روز از نو روزی از نو..همه چی میشه عین قبل بلکه حتی بدتر!

اره...اینجوریاس...اما...ا د م خوب!اگه راست می گی الانتو بچسب که پس فردا رنگ موهات شد عین دندونات(مسواک می زنی دیگه؟)باز نوستالوژیت گل نکنه!(پیام اخلاقی این برنامه!)

***

ولی بچگی و دوران مدرسه ی من ...چه خوب چه بد گذشته ...دیگه نمی خوام برگردم...هر کاری لازم بود درست یا نا درست تموم شده و رفته پی کارش ...مهم بودن در حاله!




اون قضیه ی هر کسی از ظن خود شد یار منو شنیدین؟الان شد ه داستان من ...بیخیال دنیا !

***

دیروز غروبی  داشتم می رفتم بیرون ...یه چنتا بچه مچه و جغل پغلم بیرون بودنو داشتن باهم بازی می کردن (دعوا!)وای!!!اگه بدونین ...نستجیربالله...چه حرفایی ا د م از این کودکان نو پا که نمی شنود!استغفرالله....نچ نچ نچ...واقعا ...اقایون ..خانوما..حد اقل جلواین فرشته های کوچولو!!!از این حرفا نزنین که یاد بگیرن!(پیام اخلاقی بود این!)

ولی خداییش خیلی بد حرف می زدن..من دهنم وا مونده بود همینجور!

ـمیان برنامه ی انتهایی: حاجی! راستی اون برنامه جمکران قم مسجد چی شد؟به بچه ها سپردم...(همینا بسه!

***

بودن یا نبودن...مسئله اینست؟

 




ممنون...یاد گرفتم ...دیگه به هر کسی اعتماد نمی کنم!



روز ۵ شنبه وزیر فرهنگ مصر به خاطر اتش سوزیه یکی از سینماهای اونجا استعفا داد.

اینو هویجوری گفتم!نه نه  اصلا!... هیچ منظوری ندارم..من اصلا حرف منظور دار نمی زنم :^O

اره ...فقط یه چیزایی یادم میاد..اون قدیما ...دکتر مهاجرانیم واسه اتش سوزیه سینما ازادی استعفا داده بود...اره؟ 




من نمی فهمم چرا می گن کبوتر نماد آزادیه!کجای کبوتر ازاده؟کبوتری که اوج بلند  پروازیش ده متر بالا تر از سقف خونشه...کبوتری که هر جا ولش کنی دو روز بعد دوباره سر جاشه ...کبوتری که اینقدر زود و راحت با همه اخت می شه و اینقدر تو دستو پای ادم می پلکه..کجاش نماد ازادیه؟من خودم فکر می کنم اون کرکسه   از این کبوتره بیشتر نماد ازادیه ...

نماد ازادی باید بلند پرواز باشه ...همیشه تو اوج...دست نیافتنی...مغرور...حتی بیرحم!...

از نظر شخص شخیص اینجانب تا وقتی (تو پرنده ها)پرنده ای مثل عقاب هست باقی ول معطلن!




گاهی پیش میاد که یه هو وسط یه چیزی ...وسط یه کاری...یه حرفی ...به نظرت می رسه اه! (با کسره!!!)چقدر کاری که می کنی یا حرفی که می زنی بی معنیه!بعد از خودت  می پرسی من دارم چیکار می کنم؟مثلا ...هر چی ...ولش...بعد بازاز خودت می پرسی:خب که چی ؟که چی بشه مثلا؟بعد تو جواب می مونی ...یه دفعه احساس می کنی کل زندگیت رفته زیر سوال ...وبعد ...اخرش که چی؟

اونوقته که ...به پوچی می رسی!!!




یه وقتا به خودم شک می کنم ...




یه چیزی می گم شمام دلتون شاد شه!

می دونین چرا عموم دخترا هی می رن جلو اینه و اینه از دستشون نمیفته؟یه مدت بود برام این خیلی سوال شده بود که چرا بعضی دخترا هی از گوشه ی چشم ...بالای چشم ...پایین چشم و اینا کلا ادم رو نگاه می کنن کم پیش میاد ادم تمام رخشون ببینه ...تازه کشفیدم که اینا نشستن جلو اینه هی از جوانب مختلف خودشونو نگاهیدن تا به این نتیجه رسیدن که مثلا اینجوری خوشگلترن!!!

خداییش پسرا اینجوری نیستن ...ا د م منصف باید باشه!(نه که من هستم!)

***بیخیال جدی نگیرین

 




این هفته با  زیر سوال رفتنم  شروع شد..یه بار دیروز دو بار امروز...جالبه ..خیلی جالب...دارم فکر می کنم تا اخر هفته چه اتفاقای دیگه ای میفته!



درسته ...کاملا درسته ...

ندیدم..نخوندم ...یعنی هم دیدم هم خوندم ولی نه اونجور که باید اونجا چیزی بود مثل بقیه چیزها ...عادی بود...(بود؟)و کم اهمیت(؟)

چرا تا حالا ندیدم نمی دونم ...جالبه... نمی دونم ...




خانومها...اقایون...دوستان..اشنایان...نویسنده ها...خوانندها...

بدانید و اگاه باشید که این فقط یه داستانه ..همین...داستان...

چقدر همه چیو جدی می گیرین شماها!




خفه کرد اینقدر زنگ خونه رو زد. شلوارمو پوشیدم و رفتم جلوی در . بازم اخطاریه برای بابا. پرتشون کردم روی میز وسط اتاق.
بلوزمو پوشیدم ، کتری رو گذاشتم روی گاز. تا ساعت دوازده داشتم تو روزنامه ها دنبال کار می گشتم.صدای تلفن اومد. سینا بود
، آدرس یه آژانس و داد گفت شاید برادرش یه کارایی بتونه برام بکنه.
حاضر شدم.
از خونه زدم بیرون .یه شخصی نگه داشت.یه مسافتی رو رفتیم باید سوار یه ماشن دیگه می شدم.عقب نشستم از تو جیبم پول در آوردم و دادم راننده. آدرس آژانس و بهش دادم گفت :" می خوای کار کنی؟ " گفتم : "آره."
- چرا شخصی کار نمی کنی؟
-" ماشین ندارم "
-پس آشناست"
گفتم
: می شه
گفت " گواهینامه که داری؟

-
" رانندگی بلدم. راننده خندید : "خیلی وقت بیکاری؟ " گفتم: " آره،" بغل دستیم گفت : " نمی زارن، آژانس و می گم. "راننده گفت :" آشناست" بغل دستیم گفت : "پس چتو یکهو ؟ می شد زودتر بری سر کار، نه؟" چقدر فوضولن، گفتم :"آخه می خواستم استراحت کنم." راننده از تو آینه به بغل دستیم نگاه کرد می خواست بهش بفهمونه که یارو یه چیزیش هست.فکر کرد من نگاهشو ندیدم اما مطمئنم بغل دستیم منظورشو نگرفت!

***

مثل دخمه بود. تو کوچه پس کوچه های تاریک بدتر از کوچه ی خونه ی ما بود.سینا و داداششو دیدم. با سرعت رفتم طرفشون گفتم :" اینجاست؟ سینا گفت  :"انتظار داشتی شمال شهر تو یه آژانس با کلاس کار کنی؟ اونم بدون گواهینامه؟ اونم بدون ماشین؟ اونم با سابقه ای که تو داری؟ " گفتم : "خفه شو دیگه." داداشش گفت : "بدون مجوز." گفتم: " فهمیدم، غیر این بود جای تعجب داشت. "سعید جلو رفت، سینا منو گرفت و آروم در گوشم گفت:" معنیش این نیست که هر غلطی خواستی بکنی ها!  "
با هم رفتیم تو.
توش تمیز بود. صاحبش به ظاهر آدم خوبی به نظر می اومد به من مثل دوستام و آشناهام نگاه نکرد مثلاً به دستم نگاه نکرد آخه اولین برخورد همه اینه، فکر می کنن دستمو بریدن!
سعید آقا رو معرفی کرد، شاه چراغی و بعد منو. نمی دونستم سعید همه چی رو بهش گفته یا نه. پرسید
:" چند سال زندان بودی؟ " فهمیدم همه چی رو نگفته. به سینا و سعید نگاه کردم خندیدم و گفتم:" کلاً ؟ ... -سینا به من چپ چپ نگاه کرد سریع خنده ام رو جمع کردم-... چهار سال... فکر کنم.
سعید گفت
:" همش به یه جرم بودا ! "شاه چراغی سرشو تکون داد:" گفته بودین. "
چند لحظه سکوت بود گفتم
: " حقوقش؟" سعید به من نگاه کرد.
با خودم گفتم چیه ؟ انگار جرم کردم پرسیدم . مگه یه آدمی مثل من نباید برا کاری که می کنه پول بگیره؟
سینا گفت
: "می خواین ماه اول رو پول ندین اونوقت اگه کارش خوب بود از ماه بعد حقوق بدین."

***


از در زیر زمین اومدم بیرون.
سینا دنبالم اومد
:" باز چیه؟" گفتم :" مثل اینکه آدم کشتم؟!" سینا گفت :" نمی دونستم روحیت اینقدر حساس شده!  "
گفتم
:" خودم می گردم یه کاری جور می کنم. "
از کوچه های تنگ که فقط جای یه ماشین بود در اومدم رفتم خونه. وقتی نبودم بابا اومده بود خونه از چند تا هزاری که روی میز گذاشته بود فهمیدم.



یک روز یک نفر شیطان را دید و گفت:

             انقدر ها هم که می گویند زشت نیستی!

گفت:

          قلم دست دشمن است !!!

***

می گن شیطان پایه ی همه ی بدیهاست ...راست و دروغشو کاری ندارم ...به گناه ها یا هر عمل بدی هم که بهش منتسب می کنن کاری ندارم ...

من هر وقت اسمش میاد فقط و فقط یاد یه چیز میفتم ...عشق...

شیطان عاشق بود ...عاشق خدا ... خدا هم عاشق بود ...عاشق ا د م ...

خدا همه ی عشقشو به ادم می داد و انچه رو که در توانش بود به پای معشوقش ریخت:سجده تمامی موجودات به ا د م ...این یعنی اظهار بندگیه اونها به این خدای کوچک ...

و شیطان هم  تمام عشقشو نثار معشوقش می کنه. ..خدا ...اما...

ولی بی توجهی معشوق و تاب نمیاره ...مثل من ...مثل تو ...مثل خدا ...

نمی تونه تحمل کنه که عشقش هیچ بشه... خرد بشه... تحقیر بشه جلوی این موجود خاکی...

من و تو هم همینطوریم ...(البته من رو با عشق میونه ای نیست ولی ...)خود خدا هم همینه وگرنه بهشت و جهنم معنا نداشت ...

...

***سرما خوردم ..تب دارم ...دارم هذیون می گم؟!!!

 




بعضیا ا د م و خیلی شرمنده می کنن...

بعضیا ا د م و یاد یه چیزایی می ندازن که انگار با گذشت زمان از ذهنش پاک شدن ...

بعضیا ا د م و وادار می کنن مسائل و یه جور دیگه نگاه کنه ...

و حالا ا د م می خواد از همشون تشکر بکنه و بهشون بگه که ا د م هم فهمید اون چیزایی رو که می خواستین بگینو ...

ممنون !




تا حالا به رفتار متفاوت خانمها و اقایون تو اماکن نا اشنا دقت کردین؟

دو سه تا خانوم وقتی برا ی اولین بار تو یه محیط نا اشنا قرار می گیرن عموما بهم می چسبن..حداکثر فاصلشون از هم۲۰ سانتیمتره!...انگار که هر ان ممکنه بهشون حمله بشه !!!سعی می کنن کمترین فضای ممکنو اشغال کنن در حاشیه ای ترین جای ممکنو ارومترین صداشون! ...کلا دوست دارن کسی نبیندشون !!!

اما وقتی دو سه تا اقا با همن انگار زیاد براشون فرقی نمی کنه کجا باشن...همه عالم و ادم باید در خدمتشون باشن همچین با اعتماد به نفس  وایمیسن که انگار اونجای غریب اتوقه هر روزشونه و تمومه بروبچ اونجام بچه محلاشون!هر جا حال کردن می ایستن و هر جور دلشون خواست حرف می زنن...کلا انگار که دوست دارن بیشتر تو چشم باشن و خودی نشون بدن!!!

***این موضوع رو تو همین سفر اخرم کشفیدم!!!(یعنی ملت بدونین که من سفر بودم!!!)




اد ما  از یه لحاظی۴ دسته ان!:

۱ـ یه عده خرن!نقش محوری دارن...سنگ زیرین اسیابن...عموما زندگیشون خلاصه می شه تو بار بری مهم نیست حالا کی یا چی باشه!!!بچه های پایین شهر عموما تو این دسته ان!

شعارشون:دیگران خوردند و ما کاشتیم ٬ حالا ما بکاریم تا دیگران بخورند!!!

۲ـ یه عده خر سوارن:قشر مرفه بی درد..ونک به بالا...زندگیشون تو این خلاصه می شه که با کدوم خره برن صفا یا اینکه کدوم خر بهتر بار می بره...(گاهی هم مواظبه بقیه هستنو  اونا رو چک می کنن یه وقت چموش نشن!!!)

شعارشون: تو بکارمن می خورم!!!

 ۳ـ یه عده دیگه تیمار دار خره ان!مرحله قبلیه خر سوارا ...اونقدر از خرا کار می کشن و این خر سوارارو این ور اونور می برن تا خودشون یه روزی بشن خر سوار...اینا هیچ جای خاصی ندارن همه جا هستن ...دغدغشون کار کشیدن بیشتر از خره و چاپلوسی بیشتر نسبت به خر سواره...

شعارشون: بکار و بخور من حق دلالیمو می گیرم!!!

۴ـ و اما...رهگذران!!!اخرین دسته همون کسایی هستن که این گوشه کنار دارن این جماعت و نگاه می کنن...نه خرن که سوار کنن...نه خر سوارن که سوار بشن و نه حتی تیمار دارن که یکی به نعل بزنن و یکی به میخ...این دسته عموما قشر روشنفکر و متوسط و فرهنگیه جامعه رو تشکیل می دن ...می تونین اونا رو تو خیابون انقلاب پشت ویترین کتاب فروشیا به وفور ببینین که چه با حسرت (معمولا!)نگاه می کنن...هر از گاهی خره یه لگد بهشون می زنه و اینام دو تا سنگ پرت می کنن ...یه وقتام چوب خر سوار ه می خوره بهشونو دوتا فحشم به خر سواره می دن ..یه وقتام تیمار داره برا خوش خدمتی میاد وبه  دو سه تاشون یه  حالی میده !...دغدغشونم ...خب اینا کلا تندیس دغدغ ان و جوش همرو می زنن!

شعارشونم: کارشون همش شعار دادنه!!!

خب...

اینم از این!به کسی بر نخوره ...بلانسبت ...با هیشکدوم شما ها نبودم ..همشون خودمم..فردا نیاین منو تو خیابون ترور کنین !گفته باشم!




سلاخی  می گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود!



ای بابا ...حالا یه بار اومدم تیریپ لاو و احساسات و این حرفارو بیاما ...مثلا مطابق مد بچرخم ببین چی شد!(نه خواهشا نبینین اگه واسه این دو سه نفرم نبود کلا حذفش کرده بودم!)خودم که خوندمش الان وای...دیگه وای به حال شما بنده های معصوم و مظلو م خدا!!!

اصلا یکی نیست بگه ا د م  تو رو چه به این حرفا ..اینا اصلا به گروه خونیم نمی خوره ...واقعا که (به خودم!)

پس بیخیال قبلی !

 




کاش یه عالم ستاره داشتم ...اونوقت می فروختمشون به ادمای بی ستاره  ...اره می فروختمشون ...از ثروتمندایی که تو اوجبی نیازی دلشون واسه اسمون تنگ می شه یه  تیکه از ثروتشونو می گرفتم ...هر کی هر چقدر دلش خواست ...فقط باید بده یه چیزی تا بدونه هر چیزی بهایی داره ...تا فکر نکنه هر چی ارزونه بی ارزشه ...تا قدر ستارشو بدونه...



 تو مجله ی چلچراغ هفته ی پیش مطلبی بود که از دستم در رفته بود تا دیروز ...برای خودمم سواله که تا حالا  کجا بوده ولی خب انگار همیشه همینجا بوده وو این من بودم که نبودم !

 به هر حال این همون مطلبه(البته یه عالمه خلاصه شده اونجایی که مهم بودو گذاشتم!)

 

...اول از همه ظاهرش جلب توجه می کرد.جای پرتی بود,تقریبا به فاصله ی یک و نیم متری از زمین و به صورت شیار های کج و معوجی روی دیوار کنده شده بود ,در نگاه اول به نظر می رسید با شیئ نوک تیز ی مثل چاقو اجر را شیار داده باشند .اما اثار کمرنگ متمادی که اطراف هر حرف ,خط انداخته بود ,نشان می داد ,نوشته شدن هر کلمه با مرارت و تلاش زیادی انجام شده ,توسط وسیله ای که نه وقت کافی داشته و نه به اندازه ی لازم تیز بوده .جملات با ناخن کنده شده بودند!.

 

دستخط عجیبی بود . و بر خلاف دیوار نوشته های معمول که درشت و قابل خواندند کلمات ریز و مورچه وار در دل هم نوشته شده بودند.بسیاری از کلمات در اثر ساییدگی اطراف حروفشان نا خوانا شده بود . و از بعضی تنها شکل گرافیکی غیر قابل حدسی باقی مانده بود .بر اساس مکان قرار گرفتن نوشته ها مسیر صاحب ان دست خط را می توان اینطور تصور کرد :از سمت شرقی میر داماد به سمت میدان مادر امده و از انجا به سمت جنوب داخل کوچه پس کوچه ها پیچیده . یا بهتر بگویم... خزیده...روی زمین خزیده!

 

*گلویم(...)اجازه ندادند(..)پاره پاره شد.قبل جیغ زدنش که (..)مارپیچ(..)(شکسته؟)شد.چرا کسی (نیامد؟)

 

*خون ریخته,همه جا(...)گرسنه مانده بعد(نوشتم؟)برای ان عاشق که (نمی داند؟)(...)(..)فردا کجاست!

 

*هنوز می خوانی...(دنبالم؟)نبود(ی؟)خدا خدا

 

*(...)زنده ماند(م)سرما استخوانم(...)هنوز اثرش مانده بمانم.

 

(...)مربوط به کلمات نا خواناست و (؟)برای انهایی که خیلی مطمئن نیستم درست خوانده باشم.

می توان تصور کرد موجودی{ا د می...ترجیح می دم من بجای نگارنده از این واژه استفاده کنم!},عذاب می کشیده با ناخنهای شکسته این جمله ها را روی اجر می خراشیده است.شاید نوشته ها  به این دلیل تمام شده باشند که همه ناخنهایش شکسته شدند.کی بوده؟بیمار روانی یا قربانی که از دامی گریخته است؟و به چه علت به صرافت نوشتن افتاده,چنین نوشتن  دردناک و طاقت فرسایی.شاید پیامی بوده برای ادمی خاص .یا تنها نشان تتمه ی قدرت و توان یک انسان رو به مرگ.اثری از کسی که به زنده ماندنش مطمئن نبوده و خواسته جوری وضعیتش را ثبت کند. اولین دیوار پیش رو ,با دم دست ترین وسیله, به دشواری می توان واقعه ای را که او از سر گذراننده حدس زد . اما نکته ی اصلی اتفاقاتی نیست که او را له کرده بود,قسمت تکان دهنده ی ماجرا ,نوشته هاست...

 کافکا جایی گفته : نوشتن بیرون جهیدن است از صف مردگان...

 

  بیش از این چیزی برای گفتن نیست...

 




زن ترس٬

    مرد شهوت...

زن التماس ٬

    مرد بی اعتنا...

زن فریاد٬

    مرد لذت...

زن لرزان٬

    مرد در خواب!




تا حالا به صدای درونتون گوش دادین؟

تپش قلب...

جریان خون تو رگها...

هوایی که تو گوشتون می پیچه...

عضله ای که حرکت می کنه...

چرخش چشم...

پر شدن ریه ها از هوا...

همرو می شه شنید !

فقط کافیه یه ذره دقت کنی و گوش بدی...

هیسس ...اروم...گوش بده!!!




سلام
یکی بود یکی نبود..توی شهر قصه ها یه ادمی بود که هیشکی روش حساب نمی کرد.هیچکی اصلا اونو ادم نمی دونست (چرا چون ...شاید چون ادم نبود من که نمی دونم...)این ادم قصه ی ما یه روزی از روزا می ره پیش کدخدای دهشون می گه کد خدا من ادمم ولی هیشکی ادم حسابم نمی کنه ...کدخدا یکمی نگاه به سر و روی ادمه می کنه و می ره تو فکر...فردا نه پس فردا ادم ما میشه کاندیدای ریاست شورا...مردم ده هیچکدوم فکرشم نمی کردن که اصلا ادم هم بیاد قاطیه ادما !واسه همین هیچکی روش حساب نمی کرد ولی در پشت پرده همه چی به نفع اون پیش می رفت...د.ر اول ..دور دوم ...و ادم قصه شد رییس شورا...حالا دیگه همه چی  شده بود اونجوری که کدخدا می خواست و  ولی خیلیا فکر می کردن  که اینا کار همین ادمه است ...واسه همین خیلی موافقش شدن گفتن به به چه ادمی بودو خبر نداشتیما!و یه عده دیگه می گفتن اه اه اه..همین بود که هیچکس ادم حسابش نمی کرد!خلاصه هر کی یه چی می گفت ولی این وسط یه عد ه بودن که فقط نگاه می کردنو سکوت...و انتظار می کشیدن ...



تو هم هستیا!!!...



ديگر زمين تهيست


آن شب زمين پير

اين بندي گريخته از سرنوشت خويش

چندين هزار کودک در خواب ناز را

کوبيد وخاک کرد!



چندين هزار مادر محنت کشيده را

دردم هلاک کرد!

مردان رنگ سوخته از رنج کار را

در موج خون کشيد.

وزگونه شان

تبسم شوق واميد را

با ضربه هاي سنگ وگل وخاک پاک کرد



در آن خرابه ها

ديدم که مادري به عزاي عزيز خويش

در خون نشسته بود

در زير خشت وخاک

بيچاره بند بند وجودش شکسته بود

ديگر لبي که با تو بگويد سخن نداشت

دستي که در عزا بدرد پيرهن نداشت!



ديگر زمين تهي است

ديگر به روي دشت

آن کودکان ناز

آن دختران شوخ

آن باغهاي سبز

آن لاله هاي سرخ

آن بره هاي مست

آن چهره هاي سوخته از آفتاب نيست

تنها در آن ديا ر ناقوس ناله هاست

که در مرگ زندگي است