مثلا رفتم زيارت...ولي نه دعا خوندم...نه زيارتنامه..نه پابوس رفتم نه ضريح بوس و نه حتي در و ديوار حرم بوس!
همه جور ادمي بود ولي ا د م اونجا نبود انگار...
يهويي شد رفتنم...به قولي طلبيدمون!..يه سره رفتيم حرم...شلوغ بود...همه انگار مسلمون بودن جز من...همه سحر شده ي حرم بودن و اقا اقا مي كردن و من سحر شده ي حجره ها ...صحنها...ديوارها و درها...اينه كاريها...لوسترها...و ضريح طلايي!...
همه ازش چيزي مي خواستن...شفايي...شفاعتي...گشايش بختي يا مشكلي...ارزويي...ومن ازش پرسيدم اينايي كه اينچيزارو برات درست كردن يعني مريد توان؟يعني اين چيزا رو مي خواي تو؟اينهمه تجمل و تزيين...همش براي تو؟!...باور نمي كنم!من اين امام و نيومدم زيارت كنم...امام من مثل منه ...نه يه ادمي با اين همه جلال و جبروت...امام من تو چنين كاخي زندگي نمي كرد و نمي كنه ...پس من اومدم كيو ببينم؟با كي حرف بزنم؟با يه مشت شيشه و طلا و سنگ و فلز؟...
باهاش حرف نزدم تو خود حرم ...سراسر ترديد بودم ...به همه چي ..نمي تونستم باهاش باشم تو اون فضاي غريب...بعد از اذن از بقيه جدا شدم...رفتم تو صحن ...نشستم جلوش ...گفتم بيا حالا كه تا اينجا اومدم يه دو كلومم با صابخونه بحرفيم...برا همتون دعا كردم...بعضيا رو اون لحظه يادم بود به اسم و دعايي فراخور حالش...بعضيام نه ...همينجور كلي...ولي مطمئن باشين كسي دعا نكرده نموند...خلاصه ...سفر رفتن يهويي مام اينجوريا بود...شايد شاكي شده ازم...شايدم نه ...در هر صورت اميدوارم دعاي اخرمو براورده كنه...
*
بعضي ادما خيلي ماهن!...واقعا جلوشون كم ميارم!...ايول !دمت گرم!