تبليغاتX
مي خواهم زندگي کنم!
       
   
   
   
         
   
آرشيو مطالب

88/05/01 - 88/05/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30
84/06/01 - 84/06/31
84/05/01 - 84/05/31
84/04/01 - 84/04/31

 


پيوندها

 

Powered By
BLOGFA.COM

 *دختر كوچولوی مهمان‌دار كافه از آقای كوینر پرسید :"اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند،آن وقت نسبت به ماهی‌های كوچولو مهربان‌تر نبودند؟"
او درپاسخ گفت:یقیناً،اگر كوسه‌ماهی‌ها انسان بودند برای ماهی‌های كوچك دستور ساخت انبارهای بزرگ مواد غذایی را می‌دادند. اتاقك‌هایی مستحكم، پُرازانواع واقسام خوراكی، ازگیاهی گرفته تا حیوانی. ترتیبی می‌دادند تا آب اتاقك‌ها همیشه تازه باشد و می‌كوشیدند تا تدابیر بهداشتی كاملاً رعایت گردد. به طورمثال اگر باله‌ی یكی ازماهی‌های كوچك جراحتی برمی‌داشت، بلافاصله زخم‌اش پانسمان می‌گردید، تا مرگش پیش از زمانی نباشد كه كوسه‌ها می‌خواهند. برا ی جلوگیری از افسردگی ماهی‌های كوچولو، هراز گاهی نیز جشن‌هایی بر پا می‌كردند.چرا كه ماهی‌های كوچولوی شاد خوشمزه‌تراز ماهی‌های افسرده هستند. طبیعی است كه دراین اتاقك‌های بزرگ مدرسه‌هایی نیز وجود دارد. دراین مدرسه‌ها چگونگی شنا كردن در حلقوم كوسه ها، به ماهی‌های كوچولو آموزش داده می‌شد. به طورمثال آنها به جغرافی نیاز داشتند، تا بتوانند كوسه ماهی‌های بزرگ و تنبل را پیدا كنند كه گوشه‌یی افتاده‌اند. پس‌ ازآموختن این نكته، موضوع اصلی تعلیمات اخلاقی ماهی‌های كوچك بود.آنها باید می‌آموختند كه مهم‌ترین و زیبا‌ترین لحظه برای یك ماهی كوچك لحظه‌ی قربانی شدن است. همه‌ی ماهی‌های كوچك باید به كوسه ماهی‌ها ایمان واعتقاد راسخ داشته باشند. بخصوص هنگامی‌كه وعده می‌دهند،آینده‌ای زیبا و درخشان برایشان مهیا می‌كنند .
به ماهی‌های كوچولو تعلیم داده می‌شد كه چنین آینده‌ای فقط با اطاعت و فرمان برداری تضمین می‌شود واز هرگرایش پستی، چه به صورت ماتریالیستی چه ماركسیستی و حتی تمایلات خود خواهانه پرهیز كنند و هرگاه یكی ازآنها چنین افكاری را از خود بروز داد، بلافاصله به كوسه‌ها خبر داده شود.اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند، طبیعی بود كه جنگ راه می‌انداختند تا اتاقك‌ها و ماهی‌های كوچولوی كوسه ماهیهای دیگر را به تصرف خود درآورند. دراین جنگها ماهی‌های كوچولو برایشان می‌جنگیدند و می‌آموختند كه بین آنها وماهی‌های كوچولوی دیگر كوسه‌ها تفاوت فاحشی وجود دارد. ماهی‌های كوچولو می‌خواستند به آنها خبردهند كه هرچند به ظاهرلالند، اما به زبانهای مختلف سكوت می‌كنند و به‌همین دلیل امكان ندارد زبان همدیگر را بفهمند. هرماهی كوچولویی كه در جنگ شماری از ماهی‌های كوچولوی دشمن را كه به زبان دیگری ساكت بودند، می كشت نشان كوچكی از جنس خزه‌ی دریایی به سینه‌اش سنجاق می كردند و به او لقب قهرمان می‌دادند.
اگر كوسه‌ها انسان بودند، طبیعی بود كه دربین‌شان هنر نیز وجود داشت. تصاویر زیبایی می‌آفریدند كه در آنها،دندانهای كوسه‌ها دررنگ‌های بسیار زیبا و حلقوم‌هایشان به‌عنوان باغهایی رویایی توصیف می‌گردید كه درآنجا می‌شد حسابی خوش گذراند. نمایش‌های ته دریا نشان می‌دادند كه چگونه ماهی‌های كوچولوی شجاع، شادمانه درحلقوم كوسه ‌ماهی‌ها شنا می‌كنند و موسیقی آنقدرزیبا بود كه سیلی ازماهی‌های كوچولو با طنین آن، جلوی گروه‌های پیشاهنگ، غرق در رویا و خیالات خوش، به حلقوم كوسه‌ها روانه می‌شدند.
اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند، مذهب نیز نزد آنها وجود داشت. آنان یاد می‌گرفتند كه زندگی واقعی ماهی‌های كوچك، تازه درشكم كوسه‌ها آغاز می‌شود. ضمناً وقتی كوسه ماهی‌ها انسان شوند، موضوع یكسان بودن همه‌ی ماهی‌های كوچك، به مانند آنچه كه امروز است نیز پایان می‌یابد. بعضی ازآنها به مقام‌هایی می‌رسند و بالاتراز سایرین قرار می‌گیرند.آنهایی كه كمی بزرگ‌ترند حتی اجازه می‌یابند، كوچك‌ترها را تكه پاره كنند. این موضوع فقط خوشایند كوسه ماهی‌هاست، چون خود آنها بعداً اغلب لقمه‌های بزرگ‌تری برای خوردن دریافت می كنند. ماهی‌های بزرگ‌تر كه مقامی دارند برای برقرار كردن نظم در بین ماهی‌های كوچولو می‌كوشند وآموزگار، پلیس ، مهندس در ساختن اتاقك یا چیزهای دیگر می‌شوند. و خلاصه اینكه اصلاً فقط هنگامی در زیردریا فرهنگ به وجود می آید كه كوسه ماهی‌ها انسان باشند .!!! 
                                                                برتولت برشت

*هستم ...ولی حسش نیست واقعا!... می خندم ...اما تو باور نکن!شاید جو امتحانه...نمی دونم

*دیدید برگشتم!

*اولین امتحان دیروز بود...ندادم!بلد نبودم هیچی ...غیبت بهتر از صفره!

*من خدایی تو کار ملت و امت می مونم...ادما ...هیچی !ادمن دیگه!

*اینو دانلود کنین می ارزه واقعا!

*بعضیا خیلی بعضین!جدی می گم!حالا بعدا میام می توضیحم!

*می خوام یه کاری بکنم خودم تو کفشم خفن!!!

*اگه نیومدم اونجا خودتون ببخشین ...میام زود!

*تا بعد !




وقتی که گفت خوب گفت!

حالام من می گم:

آرزو - آدم

ابر

اصالت

امید

باغ

پاک کن

تربچه

ثریا

جوجه ـ جنگولک!

چاله ـ چرا

حنا ـ حسود

خیار ـ خونسرد

درخت

ذهن

روشن

زرشک

ژاله

سنگ

شیطان

صابون

ضربه

طناب

ظلم

علاف

غیرت

فشار

قورباغه

کوه

گل

لاف

مشکل

نمک

وروجک

هر هر

یاس(همون گله!)

*می گه: تغییر کردی ...خیلی زیاد!

می گم: احتمالا همینطوره !

*می گه: خسته ام!... اعصابم خورده !

می گم: آخه عاشقی!

*می گه: مرد به چشمه(چشم) و زن به گوش!

می گم :عجب!

*می گن :منتقدي كه در يك اثر هنري فقط عيوب آن را بر مي شمارد به تعداد خوبي هاي نگفته آن اثر دروغ گفته است.

*می گن:ميدانيد ، تنبل ها لذت تنبلي را درك نمي كنند در واقع تنبلي پاداش مردمان كاري است.

*می گم همین!

***راستی...پس چی شد ؟؟؟

 



*می گه :اگه یه روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه !

*می گه: اگرم نا امید شدی با صدای بلند بخند که شادیه غمت خراب نشه!!!

*می گم :اگه شادم بلند می خندم که همه شادیای دنیا بیدار شن و بخندن

اگه غمگین شدم گریه نمی کنم که همه غمهای دنیا در حسرت اشکم بمونن!

اگه نا امید شدم نمی خندم ٬گریه هم نمی کنم ...می ذارم همه چی به تعادلش برگرده!!!!!!!!

*برف میاد ..خب بیاد !وقتی نمیشه هیچکاری کرد چه فرقی می کنه ؟...

 ـ دیدن اینهمه چتر تو کوچه و خیابون که دارن با شتاب از کنار هم عبور می کنن صحنه ی زیباییه!یاد رودخونه میفتم!!!



*اگر پدر ناخلف شود ٬پسر فرار کند٬اگر پسر ناخلف افتد پدر چه کار کند؟...واقعا چکار کند؟

*ـ دردت درد بی دردیه! 

ـ شاید...نمیدونم...ممکنه باشه ٬...ممکنه هم نه!

*خیلی جالبه همرو بالکل فراموش کردم!افکارمو می گم...احتمالا از سن زیاده!!!

*هر افراطی الزاما بدنبالش یه تفریطه!(می تونه بالعکسم باشه!)

*گاهی لازمه به تصمیمای دیگران هر چقدرم غلط احترام بذاریم...بعد اینهمه اصرار و اومد و شد ...دیگه باید کوتا اومد!

*کودکیم را به سخره نگیر ...خیلی بردتم تو فکر...

*چن وقتیه که از ادما هیچ تصویری برا خودم نمی سازم ...سعی نمی کنم قضاوت کنم راجع بهشون...یه جورایی تو لحظه برخورد می کنم ...اگه خوشم بیاد تا تهش هستم اکه هم نه که نه دیگه ...حالا ممکنه تو هم خوشت نیاد...مشکلی نیست!

*امکان هر چیزی هست...باید خاموشت کنم!




اگه ناراحتیه قلبی دارین...اگه می ترسین...اگه دلتون قد یه گنجشکه...اگه طاقت ندارین...اگه زیر ۱۸ سال هستین...اگه جنبه ندارین..اگه ظرفیتتون پایینه...اگه...اگه..اگه..اینونبینین!!!بقیه می تونن ببینن!

*از من گفتن بودا...فردا نیاین خر منو بگیرین این چی بود دیگه ا د م ...من از اولش نکات ایمنی رو گفتم

*خداییش روز بیخودی بود امروز...نه دیروز!



نشسته بر سر یک صخره بلند٬ عقاب...

حریق چشمانش ٬

درون بیشه چون مار نشئه می گردد.

و خشم چنگالش٬

نشسته بر رگ سنگ.

و بیشه خفته در وحشتی خاموش.

و باد٬

باد هوسباز و بی شمار آهنگ٬

چنان نهفته گذر می کند که برگ٬

طراوت نفسش را به خواب می بیند...

*شیفته ی  قدرتم و افتخار...و همیشه عقاب برای من سمبل قدرت بود و افتخار...شیر بود ..ببر بود..و پلنگ...حتی دیگر پرندگان شکاری ..هر کدومشون نمادی از ویزگیهای مورد علاقمو یدک می کشن ولی ...ولی عقاب...مملوو از جاه طلبی ..غرور...شکوه...قدرت...عظمت...

اون شعر دبیرستان یادتونه؟از ماست که برماست؟من اون شعر و دوست داشتمو نداشتم ...به نظر من این حق عقاب بود که به بال و پر و عظمتش بنازه ..نه؟

نمی دونم می دونین یا نه ...عقاب وقتی بچه هاش به سن پرواز می رسن ...اونا رو از لونشون که در سخت ترین و بلندترین و تیز ترین صخره هاست به پایین هل می ده...اونیکه شهامت زندگی داره اوج می گیره و پرواز می کنه ...و اونیکه ضعیفه می میره!..اینجور می شه که عقابها همیشه قدرتمندن و سلطان آسمان!

*میگن:ادم از شیشه نازکتره از سنگ سختتر!..راست می گن!(با چشمای بسته گفتم اینو!!!)

*می گه:به نکات منفی بادید مثبت نگاه می کنی و به نکات مثبت با دید منفی!!!راست می گه؟؟؟

*ایضا می گه :سرمایه های هر دل به حرفای نگفتشه!!!

*می گم:رویاها ...خیال ...خاطرات...هیچکدوم قادر به تکرار در آینده یا حتی حال نیستن!پس همچین توفیری با هم ندارن!




...

سياست پيشه مردم ،حيله سازند

نه مانند من و تو پاكبازند

تماما حقه بازو شارلاتنند

به هر چه پاش افتاد آنند!

به هر تغيير شكلي مستعدند

گهي مشروطه گاهي مستبدند

سياست پيشگان در هر لباسند

بخوبي يكدگر را ميشناسند

همه دانند زين فن سودشان چيست

به باطن مقصد و مقصودشان چيست

اگر داخل شوند اندر سياست

براي شغل و كار است و رياست

از آن گويند گاهي لفظ قانون

كه حرف آخر قانون بود نون!!!

***

*اصولا من بی منظور حرف می زنم!

*راستی....شنیدین این بارندگی اخیر تهران باعث شده سقف مجلسم نم بگیره و آب بده؟

*بازم بی منظور بود....خواستم بدونین شمام!!!

*یه وقتا یه چیزایی اونجوری دیده نمی شن که واقعا هستن!احتمالا مشکل از اون چیزاست دیگه...وگرنه ادمها و نگاههاشون ایراد نداره اصلا!

*بازی دیروز پرسپولیس و نصفه دیدین؟(آخه صدا سیما می دونسته این بازی به درد نمی خوره و مخاطب نداشته واسه همین نصفه پخش کرد دیگه!)من جدا از تمام حواشیو نتیجه و اینا تو کف این طرفدارام!یعنی چی آخه؟من که نمی گیرم چرا اینقدر تعصب....عاشقه چیه این تیمان ملت وقتی خوب بازی نمی کنن(نه تنها پرسپولیس.که استقلالم همینه!)البته بحث کل و سرگرمیو اینا رو قبول دارم ولی بقیش...به قول جان نمی دونم!!!...

*فکر کنم قهرین که دیگه نیستین...فکر می کردم اول توضیح می خواین!شاید من اشتباه می کنم!!!

*چی بگم...موندم یه لحظه...یه لحظه که نه هنوزم منگم!یهو خالی شد...و یه تصمیم...شاید غلط...نمی دونم واقعا!..فقط یه امید...امیدوارم که...

 

 




مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي را ديد كه داشت مي سوخت و مردي وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود. مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم. مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟ مرد گفت:آخه بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني.

*کارهای بزرگ...ادمهای کوچک...نتیجش میشه همین!!!




خدا می دونست ..می دونست که آدم بازیگوشه ...می دونست که سر به هواست..می دونست که یه جا آروم نمی گیره ...حتی اینو هم می دونست که شیطان سر پیچی می کنه ...اینو هم می دونین که فقط آدم اختیار داره ؟چه نتیجه ای می گیرین؟
آره خدا دلش تنگ می شه ...خدا تنها می مونه... این تاوانه خدا بودنه !!!

***

خدا تنها بود...فرشته ها رو آفرید...فقط خوب بودن..مهربون بودن و می پرستیدنش...

خدا ولی اینو نمی خواست...خدا همچنان تنها بود!...جنها رو آفرید...اونا رو خوب و بد آفرید...خوباشون خوب بودن و بداشون بد..همین!...

خدا ولی اینها رو هم نمی خواست...خدا هنوز هم تنها بود...خدا کامل بود ...پس یه چیز کامل می خواست...یه موجودی مثل خودش ..از خودش...موجودی که فکر کنه و عاشق باشه !(حتی تو خیاله خودش!)و...و اون رو آفرید...یه چیز خارق العاده!اشرف مخلوقات!...آدم!!!

اما اینبار هم ...

...

..........خدا هنوز هم تنهاست!.........

 

   ***

*دیگه خسته شدم  خودم...تکراریه اینا !...فقط یه فکر بود...یه دیدگاه ...بعضیا روش فکر می کنن...بعضیام نه!فقط می خونن و می گذرن...همین!

*نمی خوام ادامش بدم!

*وقتی آمادگیشو داری هر چیزی اتفاق میفته!

*ترکه میره خونه خدا میگه خدا چرا مردی ؟

    لره میزنه پس کلش می گه احمق جون خدا که نمیمیره ٬شهید میشه!!!

                                         (خواهشا قومیت ها ناراحت نشن!)

 *آخرشم همه چی انگار به خدا ختم میشه!!!

*یه جورایی دیگه براتون اون احترام سابقو قائل نیستم...چراشو نمی دونم...تفاوتها شاید!شاید...




خدا تنها بود..تنهای تنها...خسته شد از اینهمه تنهایی...گفت يکيو می خوام که عاشقش باشم و عاشقم باشه ....شيطان گفت من هستم ....منی که در تمام اين سالها با تو بودم و حتی پرستيدم تو رو !...خدا ولی گفت..نه ..تو ..نه ...تو عاشق خودتی ..من کسيو می خوام که عاشق من باشه و آدم رو آفريد..شايد تو خيالش فقط٬ ولی آدم بود !..خدا عاشق آدم بود....عاشق اين کودک باهوشو بازيگوش ...عاشق این آدم سر به هوا و کنجکاو...و آدم بیخبر از این همه عشق بازی می کرد در این بهشت زیبا ...و شیطان اما...در آتش حسدش شعله ور بود...خدا...خدای او...اینک عاشق همچین موجود ضعیفو ناتوانی شده بود ...خدای او که سالیان سال او را پرستیده بود حال از او روی برگردانده بود به خاطر یک کودک ...حتی نمی داند خدا کیست!...می سوزاند داغیه این افکار شیطان را ...پس تصمیم گرفت...خدا باید می فهمید که او برتر است...که او مستحق عشق خداست نه این موجود حقیر و کوچک ...و شروع کرد...

آرام از در بهشت داخل شد...به سمت کودک..............

آدم ناگهان به خود آمد...میان برهوتی بود...بزرگ اما کوچک!...هراسان!....گریان!...سرگشته!....خدا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

بخشیده شد اما...دل خدا ترک برداشت٬نازک!......گفت همانجا بمان تا قلب من چون گذشته در دستان بی پروایت مباشد...شاید اینبار بشکند!

اما ...خدا فراموش کرده بود...آدم کودک بود اگر چه بزرگسال...آدم کودک بود٬کودکی باهوشو بازيگوش ...

................خدا هنوز هم تنهاست.............




خدايان سيزيف را محكوم كرده بودند كه مدام صخرهاي را تا قله ي كوهي بغلتاند از آنجا سنگ با وزني كه داشت پايين مي افتاد.آنها به دلايلي پي برده بودند كه هيچ تنبيهي وحشتناكتر از كار بيهوده و بي اميد نيست!

  ***
يه نكته ي انحرافي:
ادما وقتي تو يه جايي مثل اتوبوس كه تنها هستنو اوقات فراغت زياديم دارن چيكار مي كنن؟:
80%:مي خورن،مي خوابن!
15%:حرف مي زنن،مي خورن،مي خوابن!
 5%:فكر مي كنن،مطالعه مي كنن،حرف مي زنن،مي خورن،مي خوابن!

***

عظمت سيزيف در آن است كه مي داند صخره باز پايين خواهد غلطيد ،اين واقعيت خرد كننده، چون شناخته شدهاست زوال مي يابد!

***

*فعلا همين!

*هميشه گفتم بازم مي گم ..واقعا دوستان ا د م آدمهاي منحصر به فردين!

***اینجا رو ببینین...بخصوص تو!...حتما ببین.




این شعری بود که آقای سعید شریف تو نظرات پست قبل نوشته بود:

آری...
"خدا" می بود،
اگر میدید..

اگر درد دل من را
و این سرمای پر غم را
به راهی -من نمی دانم.. که گویند رندان "حکیم است او"-
به گرمای نگاهی،
دستی،
آهی،
به مهر لطیف لب خندی،
می چید.

آری...
"خدا" می بود،
اگر میدید..

آن دست های پینه بسته را،
که پی تکه نانی شاید،
فرو رفته در خاکروبه خانه مان،
بود، اگر می فشرد.
و در دستش،
لولو و گوهر میریخت..
آری...
چنین میکردم
اگر بودم...

خدا می بود اگر میدید...
دریغا کز دل تنگم،
چه زود و بی هیاهو رفت...
.
.
.
چه می دانی؟ چه می دانی؟
که شاید هست و می بیند.
که شاید هر چه میگویم،
به پوزخندی، سخره میگیرد.

صد افسوس...
نمی بینم. نمی بینم.
که شاید
این دل تنگم،
خودش "سد" است...

 

 

هست!...


***

شناختن ادمها دشواره...هیچوقت نمی تونی مطمئن باشی که طرف مقابلت اون چیزی که از خودش نشون می ده واقعیت هست یا نه (کما اینکه این روزها واقعیت هم رنگ خیال به خودش می گیره!)..تنها ناچاری اعتماد کنی و بپذیری ...این بهترین شکله...هیچوقت تعجب نکن!!!

ولی ...خدارو درک می کنم به خاطر دوست داشتن ادمها...

آزار دادن راحته ...خراب کردن راحته ...نابود کردن ٬ویران کردن راحته...

می سازی...می سازی..می سازی٬ ولی...در کسری از ثانیه  همش...پرررر!!!

گویا دوستان دوباره برگشتند!!!